En | Fa

نمایشگاه : جهان در تبعید


جهان در تبعید

زل میزنم به جهان ساکن اشیا و پرسه می زنم در سرزمین  نور و رنگ و سایه، گستره ای آنچنان وسیع و بی مرز که هر چه پیشتر میروم بیشتر میابم،وسعتی بی واژه که مرا در من گم می کند و تمام وهم ها و هول و هراس های پنهان مرا در خود دارد، آن لولوهای ترسناک کودکی ام، آن خالی های وهمناک تنهاییدرآن سالهایجبری وحشت زایجوانی -که به اجبارباید به تسکین و تمکین وتسلیم میگذشت-به یکباره به هیبت تندیس های واژگون آشکار شد وعکس برگردان هیچستانهای آن سالهایم شد و این درآمیختگی درون وبیرون سرآغازی شدبر جنگ بازی.چشمانم میان دیوارهای معلقوحصارهای فروریختهبهتنهای از نفس افتاده باز زل زد و عکس برگردان شد و به خاک سیاه-نشست

 به سمت مسیر های مکعبی رفتم، در جستجوی کعبه گمشده خویش در میان کعبه های فریبکارانه ای که در آن سالها نشانمان داده بودند پا به سرزمینی گذاشتم آرام و خاموش و بی جغرافیا که معمار آن خودم بودم سرزمینی که قبل از من کسی به آنجا پا نگذاشته بود ولی از نظم یکنواخت آن خوابگردشدم وبازعکس، برگردانی شد ازمن و دنیایم،تا سهم چشمانی شود که اشاره  نگاه مرا به دنیای خود یافته ام فهمیده اند تا تنها ناظر روایت من از این جهان تبعید شده و معلق ومطرود نباشند بلکه دیگر گونه ایی از واقعیتی عینی اما دور از دست در یادداشت های شهری که آنرا زیسته ایم باشند نه فرمانبرانی محض از بالا.

جهان در تبعید

زل میزنم به جهان ساکن اشیا و پرسه می زنم در سرزمین  نور و رنگ و سایه، گستره ای آنچنان وسیع و بی مرز که هر چه پیشتر میروم بیشتر میابم،وسعتی بی واژه که مرا در من گم می کند و تمام وهم ها و هول و هراس های پنهان مرا در خود دارد، آن لولوهای ترسناک کودکی ام، آن خالی های وهمناک تنهاییدرآن سالهایجبری وحشت زایجوانی -که به اجبارباید به تسکین و تمکین وتسلیم میگذشت-به یکباره به هیبت تندیس های واژگون آشکار شد وعکس برگردان هیچستانهای آن سالهایم شد و این درآمیختگی درون وبیرون سرآغازی شدبر جنگ بازی.چشمانم میان دیوارهای معلقوحصارهای فروریختهبهتنهای از نفس افتاده باز زل زد و عکس برگردان شد و به خاک سیاه-نشست

 به سمت مسیر های مکعبی رفتم، در جستجوی کعبه گمشده خویش در میان کعبه های فریبکارانه ای که در آن سالها نشانمان داده بودند پا به سرزمینی گذاشتم آرام و خاموش و بی جغرافیا که معمار آن خودم بودم سرزمینی که قبل از من کسی به آنجا پا نگذاشته بود ولی از نظم یکنواخت آن خوابگردشدم وبازعکس، برگردانی شد ازمن و دنیایم،تا سهم چشمانی شود که اشاره  نگاه مرا به دنیای خود یافته ام فهمیده اند تا تنها ناظر روایت من از این جهان تبعید شده و معلق ومطرود نباشند بلکه دیگر گونه ایی از واقعیتی عینی اما دور از دست در یادداشت های شهری که آنرا زیسته ایم باشند نه فرمانبرانی محض از بالا.